


شايد تقصير خودم باشد...هميشه پلهاي پشت سرم را خراب مي کنم و آنوقت برمي گردم و با افسوس به خرابه ها مي نگرم ....مي خواهم از شکسته پلها عبور کنم.....چگونه؟مي خواهم با جريان آب همراه شوم......آبي که راکد است......دم از آزادي مي زنم....مي دانيد آزادي چيست؟......يعني رهايي از اسارت.....اما تکليف من چيست که حکايتم چون قناري در قفسي ست که بيرون از قفس گربه اي در کمينش نشسته،اسارت را بپذيرم و پشت ميله ها بمانم يا بگريزم و با گربه با سايه ي مرگ رو به رو شوم؟

وقتي ميان چشمهايت رغبتي نيست
ديگر براي دل سپردن فرصتي نيست
بگذار تا عاشق ترين مردم بدانند
بين منو دستان گرمت نسبتي نيست
تا انتهاي ماجراهم پي نبرديم
از مشرق چشم تو ما را قسمتي نيست
چنديست ميگيرد دلم باور کن اي دوست
در حجم دستان توديگر وسعتي نيست
معذورم از عشقت، ببخشايم پريزاد
ديگر براي دل سپردن فرصتي نيست


