
کیستی که من
این گونه
به اعتماد
نام خود را
با تو می گو یم،،
کلید خا نه ام را
در دست ات می گذارم،
نان شادی ها یم را
با تو قسمت می کنم،
به کنارت می نشینم وبر زانوی تو
این چنین آرام
به خواب می روم؟
کیستی که من
این گونه به جد
در دیار رویا های خویش
با تو درنگ می کنم؟
هی فلانی
زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمیخواهی!
به گمانم زندگی باید همین باشد
آه....آه...
اما او چرا این را نمیداند؟
او چرا اینقدر غافل است از من؟
من نمی دانم چرا طاووس من
این را نمی داند که دل من هم دل است آخر
سنگ و آهن نیست


