

اینم هفت سین ما تقدیم به همه ی شما

یا ُمقَلِبَ القُلوبِ و الاَبصار یا ُمَدِّبَر اَلـّیلِ والَّنهار
یا ُمحَوِل الحَولِ َوالاَحوال حَوِّل حالِنا ٍالی اًحسنِ الحال
امیدوارم تا حالا از بلاگم خوشتون اومده باشه
پیشا پیش عید را به همه تبریک میگم انشاالله که سال خوبی داشته باشید
امسال بهتر از هر سال (دینگ دینگ)
اومدم امروز تولد عزیزترین کسم و تبریک بگم
اگه گفتین کیه؟؟؟؟؟؟؟؟
مادرم بهترین دوست و .....
مامانی ایشا الله همیشه شاد ببینمت و همیشه کنارم باشی
۷ تا آسمون
۷ تا دریا
۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ تا دنیا دوست دارم


چهار شمع به آرامی می سوختند.
محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.
اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد.
فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم 
و بعد خاموش شد. » شمع دوم گفت: « من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد.
برای همین من دیگر رغبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . حرف شمع ایمان که 
تمام شد ،نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد. وقتی نوبت به سومین شمع رسید
با اندوه گفت:« من عشق هستم.توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم 
مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین
کسان خود محبت کنندو عشق بورزند. »پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد .
کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند. گفت: « شما که می خواستید
تا آخرین لحظه روشن بمانید،پس چرا دیگر نمی سوزید؟» چهارمین شمع گفت:
« نگران نباشتا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را
روشن کنیم. من امید هستم. » چشمان کودک درخشید، 
شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد...
خدایا!
چه می شد دستانم به دستانش گره می شد
چه می شد آغوشم در آغوش خوشش جا می شد
چه می شد اشکهایم با لبخندش یکی می شد
چه می شد بوسه هایم بر گونه های سرخش جاری می شد
چه می شد گل هایی را که هدیه دادم در قلبش سبد سبد عشق می شد
چرا وقتي كه آدم تنها مي شه
غم وغصه اش قد يه دنيا مي شه
مي ره يك گوشه پنهون مي شينه
اونجا رو مثل يه زندون مي بينه
غم تنهايي اسيرت مي كنه
تا بخواي بجنبي پيرت مي كنه
وقتي كه تنها مي شم اشك تو چشام پر مي زنه
غم مي آد يواش يواش خونه دل در مي زنه


اگر من جایِ او بودم؛
همان يک لحظه اول،
که اوّل ظلم را می ديدم از مخلوقِ بی وجدان؛
جهان را با همه زيبايی و زشتی،
به روی يکدِگر، ويرانه می کردم عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
برای خاطر تنها يکی مجنونِ صحراگردِ بی سامان،
هزاران ليلی ناز آفرين را کو به کو،
آواره و ديوانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
به گردِ شمع سوزانِ دلِ عشاقِ سرگردان،
سراپایِ وجودِ بی وفا معشوق را،
پروانه می کردم.





چقدر با همه ي عاشقيم محزونم!
و به ياد همه ي خاطره هاي گل سرخ
مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم
من صبورم اما...
بي دليل از قفس کهنه ي شب مي ترسم
بي دليل از همه ي تيرگي تنگ غروب
و چراغي که تورا از شب متروک دلم دور کند
من صبورم اما...
آه اين بغض گران صبر چه مي داند چيست....

|
سرد است
وبادها خطوط مرا قطع می کنند آیا دراین دیارکسی هست که هنوز ازآشناشدن باچهره ی فناشده ی خویش وحشت نداشته باشد؟* ـ دلم لک زده برای بستنی قیفی لیسیدن زیر برف.اما پایه ش نیست تنهایی هم مزه ندارد.چرا این روزها همه می ترسند؟...می ترسند سرمابخورند٬می ترسند گلویشان بگیرد٬می ترسند لباسشان کثیف شود٬می ترسند بخندند٬می ترسند بپرند٬بدوند٬می ترسند دیگران بهشان بخندند....یادشان نمی رود زندگی؟
|
آدما همیشه فکر می کنن که زمان رو در اختیار دارن اما به خودشون نمی خوان بقبولونن که این زمانه که اونا رو در چنگ خودش اسیر کرده ...
آدما همیشه فکر می کنن برای جبران کردن خیلی وقت دارن اما نمی دونن که هر چیزی رو نمی شه جبران کرد
آدما همیشه فکر می کنن که با گفتن یه ببخشید می تونن دل کسی رو که شکستن دوباره بدست بیارن اما نمی دونن که چینی بند زده شده دیگه مثل روز اولش نمی شه
آدما همیشه فکر می کنن اگه معذرت خواهی کردن و طرف نبخشید دیگه اونا مقصر نیستن اون طرف کینه ای و مشکل داره که اونا رو نمی تونه ببخشه
یکی نیست بگه آدما نفری یه میخ بگیرین تو دستتون و بکوبین به یه دیوار فردای اون روز هم برید و میخ ها رو از توی دیوار در بیارین می خوام بدونم اون دیوار مثل روز اولشه یا جای زخمی که شما با میخ بهش زدین هست ؟؟؟!!!!
آره دل ما از اون دیوار هم بدتره ولی مشکل اینجاست که همیشه کسی که در مقابل ما قرار می گیره حق رو به جانب خودش می ده و انتظار داره که همیشه بخشش از طرف ما باشه
هیچ کس نمی تونه دیوار دل ما رو ببینه
کاش آدما می تونستن دیوار دل همدیگر رو ببینن شاید اون وقت با رفتاراشون تو دل همدیگه میخ نمی کوبیدن تا بعدا بخوان با زحمت اون میخ و بیرون بکشن و اگه بازم دلت صاف نشد تو رو کینه ای بدونن

|
در افسانه ها آمده روزی که خداوند جهان را آفرید فرشتگان مغرب را به بارگاه خود فراخواند و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند. یکی از فرشتگان به پروردگار گفت: آن را در زمین مدفون کن فرشته دیگری گفت: آن را در زیر دریاها قرار بده سومی گفت: راز زندگی را در کوهها قرار بده ولی خداوند فرمود: اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود آن را بیابند در حالی که من می خواهم راز زندگی در دسترس همه بندگانم باشد در این هنگام یکی از فرشتگان گفت: فهمیدم کجا ای خدای مهربان راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده زیرا هیچکس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه کند و خداوند این فکر را پسندید. |
از مرز خوای می گذشتم
سایه تاریک یک نیلوفر
روی همه این ویرانه فرو افتاده بود
کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟
در پس درهای شیشه ای رویاها
در مرداب بی ته ایینهها
هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بود م
یک نیلوفر روییده بود
گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت
و من در صدای شکفتن او
لحظه لحظه خودم را می مردم
بام ایوان فرو می ریزد
و ساقه نیلوفر بر گرد همه ستونها می پیچد
کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟
نیلوفر رویید
ساقه اش از ته خواب شفافم سر کشید
من به رویا بودم
سیلاب بیداری رسید
چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم
نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود
در رگهایش من بودم که می دویدم
هستی اش درمن ریشه داشت
همه من بود
کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟
مرسی از اینکه اینو واسم گذاشتی...
مرسی...............................

حاصلش دیوانگیست
عاشقان جملگی دیوانه اند
عاشقان بازیگران این بازی طفلانه اند
عشق کو؟
عاشق کجاست؟
معشوق کیست؟
جنبش نفس است که عشقش خوانده اند
آنکه میمیرد ز شوق دیدن امروز ما
گر بیابد بیشتر
گر ببیند دلبران تازه تر
عشق عالم سوز خاموش میشود
چهره ما هم فراموش می شود












